آرتی کالا
سبد خرید خالی است.

معرفی کتاب 10 قصه از امام صادق

معرفی کتاب 10 قصه از امام صادق 

کتاب 10 قصه از امام صادق (ع) مجموعه ای از 10 داستان در مورد امام صادق به قلم مجید ملا محمدی و تصویرگری سید حسام الدین طباطبائی می باشد . این کتاب دارای جلد سخت و برگه های روغنی باکیفیت می باشد . آنچه در این مجموعه می خوانید شامل داستان های زیر می باشد :

  • همسایه مردم آزار
  • از تو حرکت !
  • امام به من لبخند نزد
  • جام شیشه ای و معجزه
  • درخرابه های شهر
  • مردی در تنور آتش
  • مگسی که از خلیفه نمی ترسید
  • به دنبال خانه دوست
  • جدال در محله
  • آخرین سفارش

داستان اول : همسایه مردم آزار

صدایش خیلی بلند بود و قطع نمیشد.پبرزن دوید و پنجره هارا بست.

پنجره اولی.پنجره وسطی. و آن یکی…

اما پیرمرد صورتش را پایین انداخته بود و حرفی نمیزد.

چشم هایش جایی را نمیدید.هر دوتایش کور بود.کور مادرزاد.یعنی از وقتی که به دنیا آمده بود،کور بود.برای همین از دنیای آدم ها و شکل خانه ها و حیوانات چیزی نمیدانست.

صدا هنوز هم قطع نشده بود.پیرمرد برای اینکه حال و هوایش از آن صدای ناجور دور باشد،شروع کرد به قرآن خواندن،آن هم از حفظ.او بلد بود همه قرآن مجید را از حفظ بخواند،از هر کجایش که میپرسیدند میخواند.پیرمرد یک دانشمند بود،یک معلم دانا و یک شیعه واقعی.

پیرمرد و همسرش بخاطر آن صدا،ناراحت و کلافه بودند.

تصویر صفحه 1معرفی کتاب 10 قصه از امام صادق

اگرهمین طور پیش میرفت ، امشب آنها حواب خوش و راحتی نداششتند.

پیرزن آهسته با خودش گفت:«خدایا خودت قضاوت کن.ببین یک همسایه چطور باید همسایه ی دیگرش را آزار بدهد.آخر ما چه گماهی کردیم که باید این مردم آزار،دین و ایمان مارا به خطر بیندازد.»لب های پیرمرد می جنبید و چشم های خشک و تارش  به طرف قبله بود.خودش طرف قبله را می شناخت.

خانه آنها در شهر کوفه بود.یک شهر بزرک و معروف در سرزمین عراق.

شهری که گاه و بیگاه ،اتفاق های بزرگی در آن می افتاد و دل شیعیان بزرگی مثل پیرمرد را میرنجاند.

از عراق تا مکه خیلی راه بود.اما همه مسلمانان در هر کجای دنیا که بودند،به دستور حضرت محمد (ص)نمازشان را به سمت خانه خدا در شهر مکه می خواندند.

پیرمرد با ناراحتی،تسبیح  گلی اش را برداشت و از جایش بلند شد.هروقت ناراحت میشد،یا گرفتاری بزرگی برایش پیش می آمد،تسبیح تربتش را در دست میگرفت و دانه های درشت آن ار آرام آرام میچرخاند.

خاک این تسبیح را،از سفر کربلا و از خاک قبر امام حسین(ع) آورده بود.

پیرزن با دلواپسی پرسید:چه شده  است؟چرا از جایت بلند شدی ابابصیر؟

پیرمرد آه کشید و سرفه کرد و جواب داد:«میخواهم به سراغ همسایه بروم و بگویم از این کار زشتش دست بردارد.»

پیرزن با مهربانی دست او را گرفت و گفت:خودت را به بی خیالی بزن.من اورا به خدا واگذار کردم.ان شاالله جوابش را خواهد گرفت!»

پیرمرد با ناراحتی دست خودش را کشید:

-نه…

-توپیش از این هم چند بار به خانه همسایه رفته ای و به او تذکر داده ای اما گوش نکرده،پس چه فایده؟اگر به او تندی کنی،ممکن است برود و فرمانده دارالاماره بگوید . آن وقت کار ما مشکل میشود.

پیرمرد کفش هایش را به پا کرد و دست به دیوار گرفت و از پله ها کهنه و قدیمی به حیاط رفت.بعد در حیاط ایستاد و به پیرزن گفت :این بار هم تذکر میدهم و امر به معروف میکنم.شاید قبول کرد.

پیرزن ساکت شد،صدای آزار دهنده،از خانه همسایه بلندتر به گوش میرسید.صدا،صدای ساز بود.حالا علاوه بر آن صدا چند زن و مرد هم داشتند آواز میخواندند.

این را دیگر نمیشد تحمل کرد.

تصویر صفحه 2معرفی کتاب 10 قصه از امام صادق

پیرمرد در کوچه دست به دیوار گرفتونرم نرمک رفت و رفت تا به در خانه همسایه رسید.پیش از آنکه در بزند فکر کرد:این بار هم با مهربانی او را امر به معروف میکنم تا دست از کارهای زشتش بردارد.امید بعه خدا شاید حرف من ریش سفید را گوش کرد!

آرام در زد . اما جوابی نشنید.دوباره در زد.جوابی نیامد!سر و صدا آنقدر زیاد بودکه انگار کسی نمیشنید.پیرمرد این بار محکم تر در زد .

در باز شد.غلام جوان خانه وقتی پیرمرد را دید ترسید.میدانست که پیرمرد آمده تا به اربابش شکایت کند.

غلام جوان گفت :سلام ابابصیر صبر کن تا اربابم را صدا بزنم.»

بعد دوید و اربابش را صدا زد.مرد صاحب خانه،درحالی که لباس های نو و زیبایی بر تن داشت به خانه آمد.دهان بوی بد میداد و چشم هایش نیمه باز بود.

پیرمرد گفت:«همسایه !چرا مراعات حال ما را نمیکنی؟آخر ت. نمیدانی این صدای ساز و آوازی که از خانه ات بلند شده حرام است و گناه دارد؟اقلا نگدار کسی بشنود و اذیت شود.»

مرد همسایه خندبد و به پیرمرد طعنه زد:«هان چه شده است ابابصیر دانشمند.از شادی و خوشحالی بدت می آید؟خب حالا که نمیتوانی به جشن مابیایی، چه بهتر که این صداهای شاد را از توی خانه ات بشنوی و لذت ببری!»

تصویر صفحه 5معرفی کتاب 10 قصه از امام صادق

کم کم پیرمرد داشت عصبانی میشد اما او نباید با عصبانیت حرفش را میزد،چرا که این کار هیچ اثری نداشت و فقط باعث دردسرو دعوا میشد.

-پسرم!دست بردار،آخر این کار به حال تو  چه سودی دارد.آیا جز این است که تو را از خدا دور کرده است؟نه به مسجد می آیی،نه مردم با تو دوست هستند،نه همسایه ها از تو راضی هستند!از خدا بترس.

مرد همسایه ساکت شد. به خاطر احترامی که به پیرمرد میگذاشت حرفی نزد.فقط در فکر فرو رفت.بعد به خودش گفت:«این ابابصیر مرد دانایی است.او هیچ وقت بداخلاف نبوده و به مردم بدی نکرده است.پس بهتر است من حرف دلم را برای او بگویم!»

-ای ابابصیر!

-جان دلم.بگو!

مرد همسایه نوک دماغش را خاراند و آهسته گفت:«راستش را بخواهی من به خاطر ارتباطی که با فرمانده دارالماره و دار و دسته اش دارم مجبورم بعضی وقتها این کارهارا انجام بدهم.اما تو آدم پاک و درستکاری هستی،اگر من را به مولایت معرفی کنی،امیدوارم که او من را از این کارهای زشت نجات دهد.»

بر لب های خشک و نازک پیرمرد،گل خنده باز شد.دست او را گرفت و با مهربانی زیاد گفت:«حتما این کار را خواهم کرد،حتما»

ابابصیر آن روز را به خانه اش برگشت.شب که شد دیگر صدای ساز و آواز خانه ی همسایه نمی آمد.پیرزن که از کار شوهرش تعجب کرده بود دائم میپرسید:«چه شده است مرد؟چرا به من نمیگویی چه اتفاقی افتاده؟»

ابابصیر هم گفت:«کمی صبر کن،الان زود است!»

چندماه بعد وقتی که مسلمان های زیادی به سفر حج رفتند؛ابابصیر،همراه یک کاروان از عراق به مکه رفت.اعمال حخود را انجام داد و برای دیدار با امام صادق (ع)راهی شهر مدینه شد.وقتب امام را دید،بعد از سلام و احوال پرسی،اولین حرفی که به امام زد،خواسته ی مرد همسایه بود.ابابصیر ماجرای گرفتاری مرد همسایه را تعریف کرد و گفت که آن مرد بیچاره از شما کمک خواسته است.

امام صدق(ع) با خوش رویی و آرامش به ابابصیر گفتند:«وقتی به کوفه برگشتی،او به دیدنت می آید.به او بگو جعفربن محمد میگوید کارهای زشت خودت را کنار بگدار و بدهکاری هایت را بپرداز.من هم در آخرت،ضامن تو میشوم.»

ابابصیر بعد از چند روز توقف در شهر مدینه ،به طرف شهر کوفه راه افتاد.به کوفه که رسید،مردم شهر دسته دسته به دیدنش رفتند.چرا که از سفر حج برگشته بود.

مرد همسایه هم یک روز به دیدن او رفت و سر و روی اورا بوسید.بعد بی آنکه حرفی بزند،منتظر حرف های پیرمرد شد.

ابابصیر گفت:«من پیغام تورا به مولایم گفتم.»

تصویر صفحه 2معرفی کتاب 10 قصه از امام صادق

مرد همسایه پرسید:«خب امام صادق(ع)چه گفتند؟»

ابابصیر پیام امام صادق(ع) را برایش بازگو کرد.

مرد همسایه که تعجب کرده بود پرسید:«راست میگویی؟آیا امام این پیام را داده است؟»

-آری آری همین طور است.خوش به حالت مرد،امام برایت دعا کرد!

مرد همسایه بغض کرد بود و به سختی حرف می زد:

-برای من کار بزرگی انجام دادی خدا به تو پاداش بدهد!

ناگهان مرد همسایه به گریه افتاد.دیپر حرفی نزد واز خانه ابابصیر خارج شد.

چند روز گذشت.یک روز در خانه ابابصیر به صدا در آمد.خدمتکار مرد همسایه بود که با ابابصیر کار داشت.

ابابصیر پشت در رفت.خدمتکار گفت:«ارباب من با شما کار دارد،همین الان بیایید!»

ابابصیر همراه او راه افتاد.وقتی به در خانه مرد همسایه رسید،او پشت در بود و جلو نمی آمد.

-سلام چه شده است؟چه اتفاقی افتاده مرد همسایه؟!

مرد همسایه سرش را از لای در بیرون داد،اما خودش بیرون نیامد.

-ای ابابصیر!من هرچه که در خانه و زندگی داشتم،مال خودم نبود.به همین خاطر آنهارا به صاحبانش دادم.بعضی هایش را در راه خدا، به آدم های فقیر و بینوا بخشیدم.حالا حتی لباس ندارم که تنم کنم.

یعنی هیچ مالی ندارم که حلال باشد و برای خودم باشد!

ابابصیر دلش سوخته و گفت:«صبر کن تا برایت لباس بیاورم.»این را گفت و راه افتاد.غلام مرد همسایه جلو دوید و گفت:«ارباب من حتی فرش ها و ظرف های خانه را هم رد کرده است . خانه اش خالی خالی است.»

ابابصیر رفت و از دوستانش آذوقه،لباس و ظرف و وسایل خانه گرفت و آنهارا به خانه مرد همسایه برد.

مدتی گذشت.مرد همسایه بیمار شد.خبر به ابابصیر رسید . او به دیدنش رفت.بعد بر صورت او دست کشید . چهره مرد همسایه استخوانی شده بود و دیگر نمیتوانست از جایش بلند شود.او گرفتار یک بیماری سخت و لاعلاج شده بود و به سختی حرف میزد.

ناگهان مرد همسایه بی هوش شد.همسرش جیغ کشید و بالای سرش نشست.

ابابصیر برایش دعا خواند.مرد همسایه به هوش آمد.نگاهی به ابابصیر انداخت و با خوشحالی گفت:«ای ابابصیر!من بهشت را دیدم.امام صادق (ع) به عهد خودش وفا کرد>»

و بعد چشم هایش را بست و از دنیا رفت.

 

تصویر کتاب کتاب 10 قصه از امام صادق

تصویر خرید محصول

 

کانال فروشگاه اینترنتی آرتی کالا

@artikala

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

0
دیدگاه‌های نوشته

*
*