آرتی کالا
سبد خرید خالی است.

معرفی 10 قصه تصویری از جوامع الحکایات

معرفی 10 قصه تصویری از جوامع الحکایات

کتاب 10 قصه تصویر از جوامع الحکایات به قلم حسین فتحی نوشته شده و کمال طباطبایی تصویرگری کرده است .این کتاب دارای جلد سخت و کاغذهای روغنی با کیفیت می باشد .
داستان های کتاب شامل موارد زیر است:

  • مهمان ابراهیم
  • اسکندر و شاه چین
  • دزد  ونمک
  • عقرب و مرد جوان
  • مهمانی خسیس ها
  • فیل و گنجشک
  • روستایی وسه دزد
  • ماهی و مروارید
  • سلیمان و خار پشت
  • مار و آتش

داستان اول مهمان ابراهیم:

در زمان های خیلی قدیم،پیامبری بود به نام ابراهیم.این پیامبر خیلی مهمان نواز بود.همه مردم این را میدانستند و هر وقت غریبه ای به شهر می آمد،او را به خانه ابراهیم می فرستادند.میدانستند که در خانه او به روی همه باز است.

این بود که هرکس از شهرهای دور و نزدیک به شهر وارد میشد،به خانه ابراهیم میرفت و مهمان پیامبر خدا بود.

ابراهیم از آمدن مهمان خوشحال میشد.خودش آتش روشن میکرد،غذا میپخت،سفره می انداخت و سعی میکرد که به مهمان خوش بگذرد.

روزی از روزها،وقت غذا شد و ابراهیم سرسفره نشست،دید تنهاست و مهمان ندارد،ناراحت شد.حتی نتوانست غذا بخورد.دفعه بعد،بازهم وقت غذا خوردن او تنها بود.ناراحتی ابراهیم بیشتر شد.او اصلا نمیتوانست بدون مهمان لب به غذا بزند.همسرش ساره که دید،ابراهیم ناراحت است،پرسید:«چه شده؟چرا ایقدر ناراحتی؟»

ابراهیم گفت:«یعنی متوجه نشدی؟ما امروز مهمان نداشتیم و من بدون مهمان نمیتوانم سر سفره بشینم و غذا بخورم.»

ساره گفت:«اینکه کاری ندارد.برو بیرون.کوچه های شهر را بگرد.برو توی دشت و صحرا را نگاه کن.حتما کسی را پیدا میکنی که مهمان ما شود.»

ابراهیم حرف همسرش را قبول کرد و از خانه بیرون رفت.اول کوچه های شهر را گشت.اما غریبه ای ندید.کسی که بتواند مهمان او بشود پیدا نکرد.ابراهیم از شهر بیرون رفت.دشت و صحرا را گشت.جایی در وسط صحرا به پیرمردی رسید.پیرمرد به طرف شهر میرفت.

حضرت ابراهیم جلو رفت و به پیرمرد سلام کرد.

 

تصویر صفحه 5معرفی 10 قصه تصویری از جوامع الحکایات

پیرمرد گفت:«سلام بر تو»

ابراهیم گفت:«از کجا می آیی»

پیرمرد گفت:«از راه خیلی دور!از شهری که پشت آن کوه است.»

ابراهیم آن شهر را میشناخت و میدانست مردم آن شهر همه بت پرست هستند.

او از پیرمرد پرسید:«هنوز هم مردم شهر تو بت پرست هستند؟»

پیرمرد گفت:«بله،برای چه دین جدیدی بیاوریم؟»

ابراهیم پرسید:«یعنی تو هم بت پرستی؟»

تصویر صفحه 3معرفی 10 قصه تصویری از جوامع الحکایات

پیرمرد گفت:«بله،من هم بت پرستم.»

ابراهیم به فکر فرو رفت.او برای پیدا کردن مهمان آمده بود.اما آیا درست بود که پیامبر خدا،مرد بت پرست را به خانه اش ببرد و سر سفره خود بنشاند و با او غذا بخورد؟نه،این کار درستی نبود.

با خود گفت:«اگر این مرد،خدا پرست بود حتما او را با خود به خانه میبردم تا مهمان من باشد و بهترین غذاهارا برایش میپختم.اما حالا…»

حضرت ابراهیم از پیرمرد جدا شد تا کسی دیگری را پیدا کند.دلش نمیخواست آدم بت پرستی مهمانش باشد.

او رفت و رفت.وقتی از پیرمرد دور شد،جبرائیل،فرشته خدا نزد او آمد،جلو رویش ایستاد و سلام کرد.

ابراهیم از دیدن فرشته خدا خوشحال شد.چون میدانست،هروقت،جبرائیل نزد او بیاید پیغامی  از طرف خداوند برای او می آورد.

تصویر صفحه 4معرفی 10 قصه تصویری از جوامع الحکایات

ابراهیم ساکت به فرشته نگاه میکرد.فرشته به حرف آمد و گفت:«ای ابراهیم!خداوند به تو سلام رساند و گفت”این پسرمرد هفتاد سال است که بت پرست است.اما در این مدت ما روزی اورا دادیم.به او آب و غذا و نعمت های دیگری دادیم.چون بت پرست بود،چیزی کم نکردیم.اماتو نتوانستی یک وعده غذا به او بدهی؟!”»

ناگهان ابراهیم به خود آمد و فهمید که اشتباه کرده است.برگشت تا پیرمرد را پیدا کند و او را به خانه اش ببرد.به دنبال پیرمرد در صحرا گشت.اما هرجارا که گشت او را پیدا نکرد.به هرکس رسید سراغ اورا گرفت.

کسانی که پیرمرد را دیده بودند،گفتند که او وارد شهر شده است.

ابراهیم به شهر برگشت و در کوچه های شهر راه افتاد.همه جا به دنبال او گشت،تا اینکه سرانجام پیرمرد را داخل کاروانسرایی پیدا کرد.ابراهیم پیش پیرمرد رفت.

به او سلام کرد.از او عذر خواهی کرد و بعد از او خواهش کرد که همراهش به خانه ی اوبرود و مهمان او باشد.

پیرمرد قبول کرد و همراه ابراهیم به خانه او رفت.ابراهین سفره ای انداخت و بهترین غذارا برایش پخت و جلو پیرمرد گذاشت.

پیرمرد که خیلی گرسنه بود،از آن غذاهای خوشمزه خورد.از آب خنک نوشید.بعد به دیوار تکیه داد.حضرت ابراهیم کنار او نشست.

وقتی چند دقیقه ای گذشت،پیرمرد رو به ابراهیم کرد وپرسید:«ای ابراهیم!تو بار اول که مرا دیدی،با من حرف زدی؛اما مرا به خانه ات دعوت نکردی.چه شد که رفتی و دوباره برگشتی؟چه شد که اینقدر دنبال من گشتی تا مرا پیدا کنی و به خانه ات بیاوری؟»

تصویر صفحه 2معرفی 10 قصه تصویری از جوامع الحکایات

ابراهیم گفت:«من برای پیدا کردن مهمان بیرون آمده بودم.خیلی جاهارا گشتم،تا اینکه در صحرا تو را دیدم.خوشحال شدم؛ما وقتی که با تو حرف زدم و فهمیدم که تو بت پرستی،دلم نخواست که مهمانم باشی.چون من پیامبر خدا هستم و آمده ام که مردم را به خدا پسرتی دعوت کنم . این بود که تورا به خانه ام دعوت نکردم.»

پیرمرد باز پرسید:«پس چی شد که دوباره آمدی و …»

ابراهیم گفت:«وقتی از توجدا شدم،فرشته خدا نزد من آمده…»

حضرت ابراهیم همه ی حرف های جبرائیل را برای  پیرمرد  تعریف کرد.

پیرمرد ، وقتی حرف های ابراهیم را شنید،کمی فکر کرد و گفت:«یعنی من چنین خدای مهربانی دارم و او را نمیشناسم؟

این خدایی که تو میگویی کیست؟این خدای مهربان کجاست؟چطوری باید او را عبادت کرد؟»

حضرت ابراهیم از خدای یکتا و مهربان گفت و با پیرمرد حرف زد.پیرمرد هم  گوش داد.

از بزرگی و رحمت و قدرت خدا شنید.

حالا دیگر او خدای بزرگ و مهربان را میشناخت و به او ایمان آورد.بت پرستی را کنار گذاشت و خدا پرست شد.

 

تصویر صفخه 1معرفی 10 قصه تصویری از جوامع الحکایات

تصویر خرید محصول

کانال تلگرامی فروشگاه آرتی کالا:

@artikala

 

 

 

 

 

 

 

 

 

0
دیدگاه‌های نوشته

*
*