آرتی کالا
سبد خرید خالی است.

معرفی کتاب مطب دکتر میم

معرفی کتاب مطب دکتر میم:

کتاب دکتر میم اثر آر .ال . استاین و ترجمه‌ی شهره نورصالحی است. این اثر کتاب پنجم پارک وحشت از مجموعه ترس‌ولرز است. استاین نوشتن مجموعه ترس‌ولرز را در سال 1992 با کتاب «خانه مرگ» آغاز کرد. این مجموعه حدودا شامل 100 عنوان کتاب است که تاکنون بیش از 220 میلیون نسخه از آن‌ها در آمریکا به فروش رسیده و به 32 زبان زنده دنیا ترجمه‌شده‌اند.
در بخشی از داستان می‌خوانید: ” خانواده‌ی من مدام ایده‌های لوس و بی‌مزه‌ای برای داستان‌های کارتونی‌ام بهم می‌دهند. من هم اصلا محلشان نمی‌گذارم. هیچ‌کدامشان نمی‌دانند که من تا چه‌ حد این کار را جدی می‌گیرم. پدر کوله‌پشتی‌‌ام را کشید بالا و بندش را روی شانه‌ام تنظیم کرد. بعد هم دستش را لای موهایم فرو کرد و آن‌ها را به‌هم ریخت. موهای من قهوه‌ای روشن و مایل به بور است و همیشه دراز و بی‌مدل، دور صورتم ریخته. موهایم را هیچ‌وقت برس نمی‌زنم، فقط با دستم آن‌ها را کنار می‌زنم. موی من آن‌قدر پرپشت است که زیر کلاه بیس‌بال جا نمی‌گیرد. گمانم پدر به همین دلیل همیشه موهای مرا به هم می‌ریزد، آخر سر خودش مثل توپ بولینگ طاس است. چند هفته پیش یک شخصیت کمدی برای داستان کارتونی‌ام نقاشی کردم که درست شکر پدر بود.”
کتاب حاضر را انتشارات «پیدایش» منتشر کرده است.

 

بخشی از کتاب  مطب دکتر میم :

نگهش دار هنوز نمیتوانم داستان را شروع کنم باید اول عطسه کنم .

هچچچچچچه.

بله من خیلی عطسه میکنم آخر صد جور آلرژی دارم . اسم من ریچارد درریز است ، اما بچه ها توی مدرسه ریچارد عطسه صدام میکنن. خنده دار است هان؟

بعضی بجه ها به من میگویند شیر اب چون اب دماغم مدام سراریز است  . این هم بامزه نیست.

صد جور الرژی داشتن خیلی بامزست البته فقط برای انهایی که صد جور الرژی ندارند .

کتش مشکل من فقط همین یکی بود.غیر از این؟ خب من تنها بچه ی کلاس ششم هستم که موهایش قرمز و صورتش پر کک و مک است. قد کوتاه و لاغرم و با اینکه دوازده سالم است به نظر هشت ساله می آیم. چه چاره ای برای این مشکلم وجود دارد؟ هیچی.

شاید برای همین است که خیالبافی میکنم . وقتی میگویم زیاد منظورم واقعا زیاد است. و شاید به همین دلیل است که کتاب های کارتونی این قدر بهم حال میدهند . یعنی دوس دارم تو خیالم فکر کنم که ابر قهرمان گنده و قوی ای هستم که موهای سیاه منگولی و عضله های پیچیده ای دارد و هر وقت دلم بخواهد میتوانم به دنیای جدیدی پرواز کنم.

گاهی که توی کلاس نشستم ، فرق خیالبافی میشوم و خودم را موجود شروری تصور میکنم. اسم خودم را گذاشته ام انتقام جو و با قدرت باور نکردنی ام از بچه هایی که تو صورتم عطسه میکنند و موهای قرمزم را بهم میریزند و اسم های بدی رویم میگذارند ، انتقام میگیرم . همه اشان را شکست میدهم وخرد و خمیر، کف کلاس ولشان میکنم. بعدش با بری بیرن باوم دو تایی از پنجره پرواز میکنیم ، به جایی که سرچشمه قدرت های شگفت انگیز من و خانه ی واقعی من است.

بله من خیلی دلم میخواهد با بری دوست بشوم . تو مدرسه س راهنمایی هیو جک من همه این را میدانند غیر از خودش .

آن روز داشتم در مورد قلعه ی آرامشم خیالبافی میکردم. من آنجا کریستال های رنگ و وارنگی را نگه میدارم و ان لحظه فوری بهشان احتیاج داشتم . تو هر کریستالی یه جور قدرت هست . دویدم توتونل مخفی و رفتم به سردابه ی زیر زمینی ام که کریستال هارا آنجا قایم میکنم.

رسیدم به کریستال ها و سریع انگشت هایم را دور کریستال قرمز چنگ کردم…

وااو. کسی اسم مرا صدا کرد ؟

ـ ریچارد؟ ریچارد دریز؟ صدامو میشنوی؟

وای صدای معلمم خانوم کالوس بود. گمانم مدتی اسمم را صدا میزده. همه  بچه های کلاس به من زل زده بودند.

روی میز خم شدم و نگاهش کردم :« بله؟»

خانوم کالوس از لای پلک هایش نگاهم کرد و گفت :« ریچارد ؟؟کجا بودی ؟ دوباره رفته بودی تو سیاره ی دریز؟» همه زدند زیر خنده .

خانوم کالوس خیلی خوب ومهربان است. جوان و خشگل است. کلا برای معلمی زیادی جوان است . موهایش بور و کوتاه است ، لبخند محشری دارد و یک نگین الماس روی دماغش است. همیشه هم شلوار جین و تیشرت هایی میپوشد ک ه عکس گروهای نوازنده رویشان چاپ شده است.

ـ ریچارد اماده ای گزارش کتابتو بدی؟

موج ترس از بالا تا پایین افتاد تو تنم. آخر من ازینکه جاوی بچه ها بایستم نفرت دارم. گمانم بهش آلرژی دارم .

حس کردم چیزی به یک انفجار عطسه بزرگ نمانده و نفسم را حبس کردم تا جلویش را بگیرم . با لکنی گفتم :« بب…له »

ـچه کتایی خواندی؟

ـ راستش رمان تصویری خواندم موضوعش پیشگویی درمورد زامبی های سال آیندست، ولی زامبی هایش ادم های خوب داستان هستند. تسمش هست جنگ زامبی های دیوانه .

خانوم کالوس با دستش جلوی تخته رانشان داد و گفت :« بیا اینجا و در مورد کتابت برامون حرف بزن.»

وقتی از جایم بلند میشدم صندلی ام با صدای گوش خراشی روی زمین کشیده شد و گزارش دئ صفحه ای کتابم را برداشتم و توراهرو بین میز ها افتادم. یکمرتبه دست هایم یخ کردند وخیس عرق شدند.

ـخانوم کالوس مگه ما اجازه داریم برای گزارش کتابمون  ، کتب کمیک بخونیم؟

این صدای مارکوس مالونی بود. موجود مزاحم. مدام پا روی من میگذارد. چرا اینقدر بد جنس است؟ شاید برای اینکه گنده ترین کلاس ششمی دنیاس؟ اینطور بگویم مارکوس از نهنگس که پارسال تابستان توی پارک سی ورلد دیدم یک کمی بزرگ تر است .میدانبد دوست دارد چه کار کند؟

دوست دارد صاف بیاید جلو و با ضربه ی شکمش شوتش کند ته راهرو.

گفتم :« ولی این… کتاب کارتونی نیست . رمان تصویریه . تقریبا رسیده بودم پای تخته که عطسه ام منقجر شد.

هچچچچچوااااای .

ترشح عطسه ام پاشید به سرتاپای لاتیشا فرانکلین  که ردیف اول مینشیند. دست خودم نبود نتوانستم به موقع رویم را برگردانم. بهتان گفته بودم عطسه های من یکجور بمب باران هستند.

لاتیشا جیغ کشید و دست هایش را بالا برد انگار میخواست آنها را سپر کند. دیر شده بود و لاتیشا دیوانه شد. دو دستی گرمکنش را پاک میکرد ، سرتاپایش را اسپری کرده بودم.

زیرلبی گفتم :« شرمنده.»

نمیدانم صدایم را شنید یا نه آخر بقیه با صدای بلند میخندیدند. مارکوس مالونی آنقدر لند خندید که از صندلی اش افتاد .چه خوب.

وای ی .سرم را برگرداندم و دوباره عطسه کردم . و یک قلمبه …دماغ چپلی افتاد روی تخته .

حالا دیگر همه از خنده غش کرده بودند. هاهاها . خنده داشت؟

خانوم کالوس از جا بلند شد و گفت : « بچه ها . بچه ها ما قبلا در این مورد حرف زده بودیم . مسخره کردن کسی که الرژی داره کار قشنگی نیست ..» درست همان لحظه شدید ترین وآبکی ترین عطسه من شلیک شد . اووو،نه ه ه ه .

این دفه سرتاپای خانوم کالوس را اسپری کرده بودم.انگار که سونامی آب دماغ امده باشد.

خانوم معلم ناله ای کرد، رویش را برگرداند و دو دستی به پهلوهایش تی شرتش کوبید. چشمم به ماده ی خیس و براق روی موهایش افتاد.

زیر لبی گفتم :«ش…شرمنده.»

 

وقتی برگشت رو من ، قیاقش عوض شده بود. چشم هایش گشاد شده بودندـاز عصبانیت. با عصبانیت بهم غرید :«ریچارد…» صدایش ترسناک و تهدید کننده بود. یک قدم رفتم عقب. خیال داره باهام چیکار کنه؟

جست زد طرف من . و با قدرت ابرقهرمانیش مرا از زمین بلند کرد… توهوا چرخاند…. از پنجره پرت کرد بیرون.

 

تصویر معرفی کتاب مطب دکتر میم

تصویر خرید محصول

 

 

0
دیدگاه‌های نوشته

*
*